قائله ای که غائله گشت

ساخت وبلاگ

علی سلماسی  یکی از سخنوران بی بدیل اتاق بود. هجو گویی  و ایده پردازی های غیر عملی از خصوصیات بارز ایشان بود .روزی  در جای خود آماده قائله بودم. دیدم خیره به من، لبهای شتریش باز بود و چشمانش برق برمیزد،عرض کرد بههیییزاااد میای مبارزه کنیم؟فرمودم چی؟مگر من همون استاد سوسای اوسانای گور به گور شده ی محبوب تو هستم که مرا به مبارزه دعوت می کنی؟!بگذار به خوابمان برسیم شاید دلدار را در خواب دیدم قبول نکرد مرغش یک پا داشت. خلاصه از ایشان اصرار و از من انکار، تا بالاخره بخاطر بستن زبان این پسرک وارد میدان شدم. بالا و پایین میپرید و جفتک پراکنی میکرد و گهگاه نفس نفس زنان میگفت :گاردت و حفظ کن، مبارزه کن لعنتی... 

روی دوایر متحدالمرکز فرضی  این جوان جویای نام و خود بروسلی بین میچرخیدیم. من به آرامی و متحیر و متعجب از رفتار علی در حرکت و او  پر جست و خیز نفس نفس زنان...

عربده ی این بشر کل خوابگاه هم بگوش میرسید قووودا قووودا میگفت و لنگش را بالای سر من پرتاب میکرد دقایقی گذشت و صبر و تحمل من تمام شد.در پی انصراف بودم اما افاقه نکردعرصه بر من تنگ گشته بود باید غائله را تمام میکردم اما فقط میگفت قوووداا مبارزه کن مبارزه کن مبارزه کن... 

چشم ها بستم و یک هوک و آپرکاد به فک این موجود زدم که نه تنها لنگهایش هوا بود ایضاً ماتحتش هم ارز آنها نغمه سرایی میکرد، یکی از من خورد یکی از کمد و یکی هم ظرف نشسته و شکسته... 

غلط کردم عجیبی در نگاهش دیدم ظرف شکسته بود و فکش جابجا... 

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:28