شفق!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

ساعت دو بامداد بود روم به دیوار گلاب بروتون :دی داشتم درس میخوندم (سالن تلویزیون;هیچ کس نبود)خب یه لحظه رفتم آب بنوشم برگشتم دیدم لامپا خاموش دنبال کلید میگشتم دیدم یه صدای آرومی میاد ;گفتم استغفرالله اینا کار شیطانه میونه سینگل بدبختی این صدای آروم تو گوشت پخش میکنه ..کلید لامپا پیدا کردم روشن کردم دیدم یکی گفت "دده وای" دیدم بله دو تا جقله کارشناسی تا من رفتم اومدن تو معلوم نیست چی دارن تو گوشی نگاه میکنن:| عاغا گفتن سالن تلویزیون دیگه سالن xکه نیست!جا قحتی?منم خب وسایلم جم کردم رفتم سالن مطالعه :| (خب کلا ساز مخالفم و این طبیعی هستکه سالن مطالعه نتونم خوب درس بخونم)

ساعت شد چهار اومدم بیرون محوطه خوابکاه یه هوایی بخورم و ستاره ها نگاه گنم بعد یه راز و نیاز با خدا کردم یهو یه نور سبز (فسفری فک کنم )دیدم وییییییژژژ از روبروم رد شد .خر کیف شدم چه توهم بود چه ماورایی خیلی قشنگ بوود.

نویسنده : بازدید : 19 تاريخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 ساعت: 5:15